تبليغاتX
با فرهنگ

با فرهنگ

بیان کمی حسینی (رو راست باشیم) زندگی کنیم و یاد بگیرم جامعه با فرهنگ چه جوری...

تنهاتر از هميشه يک سال ديگر به نيز پایان رسید

برگي ديگر به دفتر كهنه زمان افزوده شد و بانوي هميشه سبز بار

ديگر دامن مهرباني خويش را بر روي گستره از ياد رفته ها پهن كرد.

 و بار ديگر مهاجران تلعلؤ خيره كننده دگرگوني عشق را با كوله باري

 از سختيهاي گذشته به نظاره نشستند.

 اگر چه درك هست شدن نيست ها براي انسان خاكي همچنان جاي

 بسي مباهات وحيرت است وخواهد بود اما اين چرخه بي وقفه

 همچنان مسير خويش را طي مي كند و اجازهء تفكر بيشتر را به وي

 نمي دهد، و اين است راز حيات !!

 دگر بار خود را در ابتداي جاده اي حس مي كنم ، بدون نشان اما با

 اين تفكر كه شايد اين چرخه زماني همان چرخه اي باشد كه تجربه

 آن را در گذشته ديده وخوبي ها آشنايي ها ، مهرباني ها ،دردها و

 رنج هاي آن را در گذشته سپري شده ديده باشم.

 اما هميشه يك زاويه براي ديدن حقايق وجود ندارد بلكه زواياي

 مختلف همچون گذشت ، مردانگي ،انسان دوستي  و… راه گشا

 بوده ، هست و خواهد بود.

 مهم اين است كه در از خود بيخود شدن ها وفشار هاي بدون وقفه

 ناملايمات ومشكلات خود را با راز انسان شناسي بيمه كرد و دست

 به دامان كسي شد كه همه از او شد!!!

 اميدواري حتي اندك در برابر اين آماج انسان را از غرق شدن در

 گرداب فراموشي مي رهاند و سبب كنار رفتن ابرهاي دشمني و

 درخشش خورشيد بي همتاي عشق ميگردد.

 ((عشقي كه ثمرهء حيات است.))

 امیدورام که همیشه همانند گلهای بهاری در بهار شادی شاد و

 خندان باشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 15:11  توسط میم.مجراد  | 

*** قابل توجه تهراني هاي دوست دختريا دوست پسر دار***

مطمئناً وقتي ميخواين با دوست دختر يا با دوست پسراتون_ دخترا با شما هستم_برين بيرون
ميريد پارك يا سينما.
اما...
بالاخره فرا رسيد آن چه كه دوستش نداريد...
جناب آقاي احمدي نژاد _دابل ريش مسلم زاده_مرحمت فرمودند در راستاي اهداف فرهنگي
مبني بر مبارزه با ناهنجاري هاي جامعه لطف كردند جلوي هر پارك تهران حد اقل 2 فروند
الگانس گذاشتن تا اگر در شعاع 10 كيلومتري دختري ، پسري رد ميشد_چه ريش دار چه
ريش ندار_ پسره و دختره رو مثل دو تا قاتل پرفشنال_ حرفه اي_يا آماتور دستگير كنن و
چند شبي رو توي بازداشگاه لالا كنن و چند هزارتومني رو ازشون بگيرن_معادل بتيغن_
و چند تا حاج آقاي شكم پر.._چمبه_ واسشون صحبت كنن و در پرتو انوار ارشادشون قرار
بدن و بعد اگر لازم باشه بازداشتشون كنن و احيانا در موارد حاد با شلاق به خدمتشون برسن
و بعد از اينكه واسه يه چيز كوچيك آبروشون رو جلوي دوست و آشنا ريختن مثل موش دمشون
رو بگيرن و از پنجره پرتشون كنن بيرون و پسرك و دخترك بيچاره ميمونن و يه پرونده ي
كلفت كه به عنوان "مفسد في العرض" معرفيشون ميكنه و حالا حالاها بايد در حسرت آقاي خاتمي
آهي ازته دل برآرند و ديگر هيچ....
خلاصه كه اگر خواستيد با دوست دختر يا دوست پسرتون بريد بيرون خيلي مواظب باشيد كه
نكنه يه هو جيز بشيد.
البته لازم به ذكره كه آقاي احمدي نژاد لطف كردن واسه بعضي پارك ها تا 8 تا الگانس هم
منظور كردند!!!
توصيه هاي ايمني من رو جدي بگيريد:
1- مواظب باشيد با كي ميريد بيرون
2-مواظب باشيد دزد خونتون رو نزنه چون تقريبا 97 درصد ماموراي نيرو انتظامي درگير
همين مساله ي مبارزه با مفاسد اجتماعي هستن و دو درصدشون هم مرخصين والبته جاي
شكرش باقيه كه اون يه درصد ديگه رو آقا اختصاص دادن به مبارزه با دزدا و اشرار و
قاچاقچي ها و .... البته اميدواريم كه اين يه درصد هم به اون 97 درصد اضافه نشن كه در
اين صورت خوش به حال دزدا ميشه.
منتظر نظراتون هستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 7:10  توسط میم.مجراد  | 

مسافرت

چند وقتی بود نتونستم بنویسم گرفتار بودم (چیکار کنم از دست این دانشگاه) شرمنده هستم چون بازم نتونستم هر روز وبلاگو آپلود کنم
بگذریم....

نشستن در رستوران قطار، اونم بدون هیچ هدف معینی، خودش کلی از وقت مرده من رو هدر می ده، فکر کردن به روزهایی که در این چنین رستورانهایی گذرانده ایم.
نمی دونم نتیجه این همه سفر(از این بر به اون بر) چی می خواد بشه خدا عالمه! کی میشه دیگه تنهایی سفر نکنی(ای مارمولک)ُ، کی میشه با آدم مهم بشی و با هواپیما سفر کنی (ای جونم اشتها رو برم)، کی میشه با بدبخت بشی و با اتوبوس سفر کنی (خدا بهت رحم کنه)، کی میشه از دست مسافرت خلاص بشی و شب سرتو بزاری رو بالوش و صبح دیگه نتونی بلندش کنی (شرت کم پسرم)
الان هرکی این مطالبو بخونه با خودش میگه این پسره دیونه ست یا مخش تکون خورده، ببین به چه چیزا دلشو خوش کرده، یکی نیست بگه بالامجان! نونت کمه، آبت کمه، به فکر مردنت دیگه چه صیغه ایه که نمیشه صرفش کرد، خدا شفات بده، یا حداقل یه پولی بده برای خرج دوا و درمون تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 15:31  توسط میم.مجراد  | 

تبریک به بابا قالیبافم

تا یادم نرفته! باید به بابا قالیبافم تبریک بگم (میگن شهردار شده)، وقتی اسم قالیباف به گوشم میرسه ناخوداگاه یاد وبلاگ باباقالیبفم  http://.www.babaqalibaf.blogfa.com میفتم، که چه زحمتا کشیدم، چه فکرها که نکردم و....

دورانی خوبی بود، تجربه ای بسیار ارزنده ای برام بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 13:23  توسط میم.مجراد  | 

دیگه پول به کتاب ندین

بیان دوستان من!

بعد از کلی جستجو تو اینترنت بالاخره یه جایی پیدا کردم که کتابهای معرف رو تو اینترنت گذاشته باشن، و ما بدبخت بیچاره ها اینقد پول کتاب ندیم.

تشکر یادتون نره http://www.takchin.com/magazine/dastan.htm چون واقعا لینک ارزشمندیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 21:10  توسط میم.مجراد  | 

آقا تقی تو دیگه چرا؟

ما یه آقا تقی داریم که کارش سجاده آب کشیدن، این آقا تقی ما خونه دومش مسجد و حسینه است، از لحاظ مومنی هم کارش درسته، قاری قرآن، روضه خون و... است و تو محل برای خودش بروبیایی داره! بیا و ببین!

اما چی فایده! خدا بهش شیشتا پسر گردن کلفت داده که یکی از یکی بدتر، پسر بزرگش که تو کار تهران و مشهده (و تو 18 سالگی ازدواج کرده و تو سربازی بود که یه بچه هم داشت) الان هم با اجازه شما بیکار می گرده و توی یکی از خونه های آقا تقی زندگی می کنه با تو بچه قدو نیم قد،(بیچاره بچه ها) از پسرای دیگش هم نگم بهتره چون که کل در و همسایه (مخصوصا دخترا) ازشون شاکی هستن.

یکی نیست به این آقا تقی ما بگه، پدر من به جای اینهمه راز و نیاز (ثواب داره) یکم هم به فکر تربیت فرزندان خودت باش.

نمی دونم آقا تقی ما جاش کجای اون عالمه؟(با این بچه هایی که تربیت کرده)

شاید خدا به خاطر راز و نیازش اونو به بهشت....

و شاید هم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 7:50  توسط میم.مجراد  | 

ویزا نمی دین; منم به کشورتون نمیام

یادم میاد چند سال پیش، قصد سفر به دبی داشتم که بخاطر همین سفر کوچیک، یک سر و صدا و بروبیایی تو فامیل راه افتاده بود، که اون سرش ناپیدا! حالا گذشته از این حرفا، شما که خوب منو می شناسید و می دونید که من چقدر مشهور و معروف هستم، فقط کافیه پام به کشوری برسه تا اون کشور رو رسوا کنم (خودمونیم به کسی نگین ها! منظورم اینکه به گند بکشم) و اون کشور باید حکم فاتحه رو سرکرده کار خودشون کند.

در همین گیر و بار پاسپورت و ویزا گرفتن بود که خبر آوردن (آپاچی های کوچه بالایی) شیخ نشین های دبی خبردار شدن که من قصد عزامت به دبی را دارم. هنوز یه روز نشده بود که بیانیه ای صادر کردند که ما ( شیخ نشین ها رو می گم) شما رو (من بدبخت رو می گن) به کشورمون راه نمی دیم و به شما ویزا نمی دیم.

آخه یکی نیست بگه! مگه من بدبخت چه هیزم تری به شما فروخته ایم که نمی خواید منو به کشورتون راه بدین،منو بگو اینهمه نقشه کشیده بودم.

تا حالا دبی نرفته بودم (با بزرگانش هم سفره نبودم) و با کل فامیل مشورت کرده بودم که چه جوری دخل اونا رو بیارم، ولی شستم از این خبردار نبود که نمی خوان به من ویزا بدن.

منم دیدم چون تو در و همسایه و فامیل ضایع شدم، دوباره با اقوام دور هم جمع شدیم تا چاره ای بیاندیشیم بلکه از این بحران که نسیبمون شده بود رهایی پیدا کنیم، کم کم داشت آبرومان زیر سوال می رفت.

بعد از کلی بحث و جدل (می گفتن! قاچاقی برو) به این نتیجه رسیدیم که من هم بیانیه ای بدم بر طبق آداب مردان سیاسی، که مایحتوای آن مربوط به، انصراف بنده از رفتن به دبی (یعنی به کسی نگیم که اونا منو راه ندادن)

یکی نیست بگه مرد مومن، تو رو چی به این خالی بندی ها، هر کی نشناست ما که خوب می شناسیمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 17:22  توسط میم.مجراد  | 

به مشغول بودن 118 که عادت کردیم اما 110 دیگه چرا؟

چند وقتی است به مشغول بودن 118 (اطلاعات تلفن) عادت کردیم، مخصوصا در زمان اداری (بین ساعت 10صبح تا 1 ظهر) که مشترکین بیشتر با 118 تماس می گیرند تا بتونند تلفنی که نیاز دارن بدست آورند. (البته اگه مشغول نباشه)

نمی دونم چرا دیگه 110 به این معضل گرفتار شده، مسئولان امر به این فکر نکنند که ما مثل شما بیکار... و تو اداره یا خونه مگس نمی پرونیم، گذشته از این بحث ها به این فکر کنید که یک قاتل قصد جان مرا کرده است و من به برای نجات خودم به 110 تلفن می کنم که در این موقع، خط تلفن 110 مشغول می باشد.(خدا بیامرزد مشترک بدبخت)

واقعا ما باید تا کی... تاکی باید پشت خط بمونیم (خدا اون روز نیاره که پشت خط روزگار بمونیم)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 16:17  توسط میم.مجراد  | 

تقدیم به خواهرم عسل

وانگهی از تو به دور
لحظه ای همچو غروب

به طلوعت می نوازم 
                      به غروبت می زدایم
                                          به صدایت می نشینم
                                                                   به نگاهت می ترانم

غم تو نغمه من
                      ره تو صراط من
                                           عشق تو دیار من 
                                                                  خود تو مثل من

وندودی که بوی تو می آید 
                          می شکفند
                                پرنده ها، چرنده ها، خزند ه ها و حتی خود من

ودودی که دود تو می آید
                              می میرند
                                          پرندگان، چرندگان، خزندگان و حتی من

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 8:23  توسط میم.مجراد  | 

تا حالا به صورت مامان یا بابات نگاه کردی، ببینی چقدر پیر شدن

چقدر می خوای کارهای انجام بدی که بدش قصه بخوری چرا این کار رو کردی

تا کی

نمی دونم شاید همه ما مشکل داریم....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 8:58  توسط میم.مجراد  |